X
تبلیغات
بوسه های داغ
کاش زمان نمی گذشت کاش وقتی دلمو و روحمو دادم جسمم روهم می دادم تا الان در حسرتش
 
واقعا نمی دونستم اون لحظه چه حالی داشتم ژر بودم از عشق شرم حیا حتی شهوت

یه حالت خلصه مانند بود کسایی که عاشقن می دونن چی می گم یه حالت رویایی دلم می خواست هیچ وقت از آغوشش بیرون نیام من علی رو دوست داشتم و صد البته دارم هر چند که الان اینجا نیست که عشقموبهش ابراز کنم

علی خیلی مرد بود خیلی

ازم جدا شدو خیره شد توی چشمام طاقت نگاههای ژر از عشقشو نداشتم لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین چونه مو گرفت و بالا اورد و باز لبهاشو روی لبهام گذاشت تمام بدنم سست شده بود یه میل عجیب و سرکش منو هم وادار کرد به طور غریزی لبهای اونو بخورم و وای که چه مزه ای بود مزه عشق بعد چند لحظه ازم جدا شد و گفت: بهتره برم بیرون

یهو همه چی بهم ریخت با خودم گفتم: نکنه ازم سرد شده نکنه فقط می خواسته منو امتحان کنه ببینه چطور دختریم و وقتی من بوسیدمش فکر کرده که من... وای نه نه

ولی علی انگار همه احساسات و نگرانی هامو از توی چشمام می خوند لبخندی زد و گفت: عزیزم گل قشنگم بیا با هم بریم بیرون توی هوای سرد بهتره من دلم نمی خواد قبل عروسیمون بهت دست درازی کنم

بعد دستمو بوسید و سریعتر از من خودش بیرون رفت. منم لبخندی زدم و بعد از پوشیدن پالتوم دنبالش راه افتادم.

اون لحظه اونقدر داغ بودم که مطمئنا اگه هر کاری ازم می خواست می کردم ولی اون خیلی مردتر از این حرفا بود و به همین خاطر....

ولی کاش جسممو هم همون لحظه تسخیر می کرد اون نمی دونست که دیگه دست تقدیر همچین فرصتی رو به ما نمی ده و گل منو پر پر می کنه

نمی خوام گریه کنم ولی یادش آتیش به قلبم می زنه اون رفت و من هنوز دوستش دارم علی جون پیش خدا هستی می دونم خدا مواظبته ولی منتظرم باش می بوسمت

|+| نوشته شده توسط تسنیم در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389  |
 
بالاخره رسیدیم دل توی دلم نبود که باز لبهاشو روی لبهام حس کنم و در اوج آسمون پرواز کنم وقتی منو می بوسید لذتی از توی لبهاش وارد بدنم می شد و منو به خلصه عشق می برد

وارد که شدیم شروع کرد به لزریدن

نگران شدم و گفتم: چی شده؟

در حالی که می لرزید و بهم نزدیک می شد گفتم: هیچی فقط سردمه

با تاسف سری تکون دادم و خواستم برم پتو بیارم و گفتم: بهت که گفتم لباس گرم بردار سرما می خوری

دستمو گرفت و مانع رفتنم شد و بعد گفت: منم که گفتم تا وقتی که تو و آغوش گرمتو دارم از سرما نمی ترسم

و بهم نزدیک شد و صورت سرد سرد شو به زیر گلو و گردنم چسبوند. حس زیبایی بود دلم نمی خواست اون لحظه ها تموم شه ولی فکر اینکه الان بقیه بهمون شک کنن آزارم می داد آروم تو گوشش گفتم: خوابیدی؟

نفس عمیقی کشید که باعث شد گلوم قلقلکش بیاد و بعد گفت: دیگه آرزویی ندارم حتی اگه خدا الان جونمو بگیره اعتراضی ندارم

با اضطراب اونو از خودم جدا کردم و توی چشماش خیره شدم ببینم تا چه حد جدیه؟

نگرانیمو از توی چشمام خوند همیشه همین طور بود انگار حرفا و احساساتم براش عین یه کتاب توی چشمام نوشته می شد

خنده ای کرد و محکم تر بغلم کرد و گفت: تنسیم من خیلی خیلی دوستت دارم و دلم نمی خواد هیچ وقت ازت جدا شم

توی دلم یهو ریخت پایین حسی که نمی تونم بیانش کنم. دوباره سرشو گذاشت رو شونه م گفتم: بهتر نیست برگردیم دلم نمی خواد بهمون شک کنن

چهره ش گرفته شد و گفت: نه نه من دلم نمی خواد برگردیم دلم می خواد کنار تو بمونم

یهو یه فکری زد به سرم

سریع بلند شدم و خودمو به تلفن رسوندم و منزل عمه رو گرفتم

بعد از چند تا بوق عمه گوشی رو برداشت گفتم: عمه علی اومد منو رسوند بعد گفت مثل اینکه ماشینش یه تعمیر می خواد نمی دونم چیش سوخته تا موقعی که من برم کتابمو بردارم و حاضر شم می ره تعمیرگاه و بعد میاد دنبالم ولی باز الان زنگ زد مثل اینکه کارش خیلی بیشتر طول می کشه و دیر میاد به من گفت یه آژانس بگیرم بیام اونجا ولی خب باز می گم بیام اونجا نمی تونم درس بخونم پس می گم زینب دختر همسایه مون بیاد اینجا که نترسم و همینجا درسمو می خونم

عمه یکم نه  اورد و تعارف کرد ولی بعد راضی شد و چیزی نگفت تا گوشی رو گذاشتم یهو علی منو از زمین بلند کرد و گفت: عزیزک بلای خودم

و همون طور که می چرخید توی چشمام خیره شده بود

حس کردم خیلی دوستش دارم برای همین بیشتر بهش چسبیدم و توی آغوشش گم شدم

|+| نوشته شده توسط تسنیم در دوشنبه یازدهم بهمن 1389  |
 

 

وقتی برگشتم پایین روی یکی از مبل ها فرو رفته بود و اخماش توی هم بود می دونستم ازم دلخوره ولی نمی تونستم کار دیگه ای هم بکنم

کنار بابا نشستم ولی دلم آروم نمی گرفت و گاهی زیر چشمی نگاهش می کردم که اخماش توی همه و به من نگاه نمی کنه داشتم آتیش می گرفتم دیگه تحملشو نداشتم که بهم بی اعتنایی کنه

برای همین به سمت بابا برگشتم و گفتم: بابا من یادم رفته کتاب ریاضی مو بیارم منو می بری خونه؟ آخه فردا نوبت منه برم برای حل تمرین ها

بابا که سخت مشغول صحبت با شوهر عمه در مورد مسایل سیاسی بود گفت: خب یه امروز و بی خیال شو نمی خواد درس بخونی

با اصرار گفتم نه نمی شه آخه فردا نوبت من

که شوهر عمه م رو کرد به علی و گفت: علی جان تسنیم رو ببر در خونه کتابشو برداره بعد سریع برگردین که شام بخوریم

علی با بی میلی از جا بلند شد و از سر تسلیم چشمی گفت و به طرف در رفت منم که حالا خجالتم از بین رفته بود پالتو مو برداشتم و به طرفش رفتم.

دم در واستاده بود و هیچ لباس گرمی برنداشته بود بهش گفتم: نمی خوای لباس گرم برداری؟ سرما می خوری ها

بالاخره اخماش وا شد و لبخندی زد و گفت: وقتی پیش توام و آغوش گرم تو رو دارم از سرما خوردن نمی ترسم

لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین

با خوشحالی گفت: خدایا ازت ممنونم که این فرصتو دادی بهم که کنار عشقم باشم و محبتمو بهش ابراز کنم

دستمو توی دستاش گرفت و گفت: دلم می خواد همین الان بدزدمت به جای اینکه ببرمت خونه تون

خنده م گرفت و چیزی نگفتم که به سمتم اومد و باز منو به سمت خودش کشید و در حالی که لبهامو می بوسید  حس کردم این لحظه لذت بخش ترین لحظه دنیاست

ازش جدا شدم و لبمو به دندون گرفتم و گفتم: علی تو کوچه ایم زشته

لبخندی زد و گفت: دوباره اسمو صدا کن

دوباره گفتم علی

که باز گفت: دوباره

بازم صداش کردم که گفت: چقدر شنیدن اسمم از زبون تو قشنگه دلم می خواد تا صبح همین طور صدام کنی

خندیدم و به سمت ماشین رفتم و گفت: بیا سریعتر راه بیافتیم با این لباس توی هوای سرد سرما می خوری

و اونم اومد و سوار شدیم

|+| نوشته شده توسط تسنیم در جمعه هشتم بهمن 1389  |
 عشق

 

جمعه شب بود و  خونه عمه مهین دعوت بودیم راستش خیلی دلم می خواست نرم چون اضطراب داشتم و می ترسیدم چنان اونجا ضایع بازی در بیارم که آبروی خودمو علی رو ببرم ولی راستش بابا اجازه نمی داد خونه تنها بمونم چون تک دختر هم بودم به زور همراه مامان اینا رفتیم خونه عمه مهین

علی رو به روی من نشسته بود و با نگاهش منو زیر نظر داشت و من تند تند عرق می ریختم . هر کس سرش به کار خودش بود که یهو علی بلندشد و  رو به من گفت: راستی تسنیم اون نرم افزاری که خواسته بودی رو گیر اوردم اگه می خوای بیا بریم بالا که طرز کارشم بهت یاد بدم

قلبم داشت می اومد تو دهنم همه ساکت بودند و به من نگاه می کردند و من می ترسیدم چون من اصلا نرم افزاری نخواسته بودم  همچنان نشسته بودم و علی منتظر بود که بابا گفت: بلند شو برو دخترم تو هم اینجا حوصله ت سر نمی ره از حرفای بزرگترا

انگار که من خودم نبودم با وحشت از جام بلند شدم و به سمت علی رفتم اتاق علی توی طبقه دوم بود برای همین باید از پله ها بالا می رفتیم که خیلی آروم بهم گفت: خیلی بدی یعنی اگه دایی مجبورت نمی کرد نمی اومدی؟

توان حرف زدن نداشتم در اتاقش رو باز کرد و بعد به من تعارف کرد برم تو . من بسم اللهی زیر لب گفتم و وارد شدم که سریع پشت سرم در رو بست و با خوشحالی و برقی که توی چشماش بود گفت: وای خدا چقدر دلم برات تنگ شده بود

و بعد به سمتم اومد توی آغوشم گرفت ولی من هنوز می ترسیدم از چی نمی دونم که سرمو توی دستاش گرفت و گفت: تو هنوز از من خجالت می کشی؟

انگار حرفامو از توی چشمای مضطربم خوند و گفت: تا موقعی که خجالتت نریخته نمی ذارم از این اتاق بیرون بری

لبامو مکید و توی دهنش برد و با انقباض و انبساط های زبان و دهنش حالمو دگرگون می کرد بعد دندوناشو یکم روی لبام فشار داد و بعد ازم فاصله گرفت و گفت: هنوز ازم خجالت می کشی؟

توی چشمام خوند که دارم آب می شم سرشو اورد جلو و دوباره لباهامو توی دهنش گرفت که یهو صدای در بلند شد

با سرعت نور ازم جدا شد و به سمت کمدش رفت و یه سی دی گرفت توی دستشو گفت: بالاخره پیداش کردم

و بعد به سمت در برگشت و خواهر کوچیکشو دید که دم در واستاده

مریم رو به من کرد و گفت: تسنیم جون میای ریاضی هامو بهم یاد بدی؟

به طرف علی برگشتم که با چشماش التماس می کرد که نرم ولی خب با اینکه خودم هم نمی خواستم برم یه حسی منو مجبور به رفتن کرد

 

|+| نوشته شده توسط تسنیم در پنجشنبه هفتم بهمن 1389  |
 دومین بوسه

مامان رفته بود خرید و من توی خونه تنها بودم از اون روز از خونه بیرون نرفته بودم و پیش خودم احساس گناه می کردم حتی فکر دوباره دیدن علی باعث وحشتم می شد و سعی می کردم دیگه به اون موضوع فکر نکنم که زنگ در به صدا در اومد

در رو باز کردم خودش پشت در بود نزدیک بود سنکوپ کنم آخه زیاد سابقه نداشت این موقع روز بیاد خونه ما توی دستش یک کارتن بود که چند تا کتاب توش بود لبخندی بهم زد و گفت: زن دایی خونه نیست؟

چند قدم عقب رفتم و سرمو تکون دادم یعنی نه. ته دلم شور می زد و احساس خفگی می کردم اومد تو و با پاش در رو بست و بعد گفت: پس من کتابایی که خواسته بود و می ذارم توی اتاق هر وقت اومد بهش بگو ببینه کدومو می خواد

سرمو تکون دادم و گذاشتم رد شه و بیاد توی پذیرایی کتابا رو روی میز گذاشت و در حالی که برمی گشت که بره یهو ایستاد و به سمت من چرخید: راستی چرا تو اینطوری شدی؟

قلبم نزدیک بود واسته

آب دهنمو به سختی قورت دادم و حرفی نزدم به سمتم اومد و گفت: از من خجالت می کشی؟

خدایی بود که اون روز آب نشدم برم توی زمین. همون طور که می اومد جلو من عقب می رفتم که گفت: بذار کاری کنم خجالتت بریزه

دست و پام می لرزید حس می کردم الانه که قلبم واسته آخه خیلی بد می زد . همون طور که من عقب می رفتم اون می اومد جلو و بعد یهو خودش بیشتر هولم داد و چسبیدم به دیوار و خودش همچنان بهم نزدیک می شد اونقدر که بین اون و دیوار قرار گرفتم و بدنم در تماس کامل با تن اون بود

بعد سرشو آروم اورد جلو و لباشو گذاشت روی لبام. چند دقیقه ای همین طور گذشت فقط لباش روی لبام بود نه بوسه ای نه هیچی  ولی تن من از تماس بدن هامون بهم خیلی داغ شده بود

مدتی که گذشت حس آرامش بخشی توی وجودم ریخت اون هیچ کاری نمی کرد فقط چشماشو بسته بود و لبامو روی لباش حس می کرد بعد آروم ازم جدا شد اونم به زمین نگاه می کرد نمی دونم شاید فهمیده بود که اگه به من نگاه کنه همون جا ولو می شم و غش می کنم

و بدون هیچ حرفی از خونه بیرون رفت

|+| نوشته شده توسط تسنیم در چهارشنبه ششم بهمن 1389  |
 اولین بوسه
توی یه مغازه کتابفروشی کار می کرد بهترین پسری بود تا توی عمر ۱۸ ساله م دیده بودم پسر عمه مهینم بود و توی فامیل عزت و احترام خاصی برای خودش داشت

اون روز رفته بودم یکی از کتاب های درسیمو بگیرم راستش تا اون روز اصلا فکرشو هم نمی کردم اون به من فکر کنه چون خیلی از دخترا دنبالش بودن و اون خیلی خوش تیپ بود و فکر می کردم من لیاقتشو ندارم برای همین سعی می کردم بهش فکر نکنم

وقتی دیدمش لبخندی زدم و گفتم اومدم کتاب حل التمرین بگیرم راستش ما توی خانواده زیاد صمیمی نبودیم و من ازش خجالت می کشیدم

اونم بهم لبخندی زد و گفت: باشه الان برات میارم

رفت کتابمو اورد و بعد خواستم پولشو حساب کنم که اخمی کرد و گفت: این دیگه چه کاریه؟

سرمو انداختم پایین و گفتم: خب پول کتابه دیگه

سرمو بلند کرد توی چشمام خیره شد و بعد گفت: مگه من ازت پول خواستم

حرفی نزدم که گفت: چایی می خوری؟

بازم حرف نزدم که دستمو کشید برد ته مغازه ش اونجا یه اتاقک کوچیک بود که برای استراحت می رفت اونجا چاییش به راه بود روی یه صندلی نشستم راستش یه حس عجیب داشتم ُداشتم از خجالت آب می شدم  صندلیشو کشید جلوی صندلی من و با فاصله خیلی کمی از من نشست و گفت: می دونی تو زیباترین و بهترین دختر فامیلی؟

نمی تونم حتی به یاد بیارم چه حالی داشتم فقط یادمه که سرمو انداخته بودم پایین و جرات نمی کردم بهش نگاه کنم  که گفت: من خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اینو بهت بگم راستش من تو رو خیلی دوست دارم می خواستم بدونم تو مال من می شی؟

گوشام داغ شده بود اصلا تصورشم نمی کردم از تعجب سرمو بلند کردم نگاهش کنم که در حال بلند شدن لباشو روی لبام گذاشت و خیلی سریع برداشت و ایستاد حتی یه لحظه هم توقف نکرد و به سمت قوری رفت

و من بدون اینکه بدونم چی شد بلند شدم از اونجا فرار کردم بیشتر از اینکه حس اون بوسه کوتاه رو درک کنم خجالت می کشیدم و می دونستم که از شرمساری قرمز شدم و به خونه رفتم

|+| نوشته شده توسط تسنیم در دوشنبه چهارم بهمن 1389  |
 
 
بالا